«جهان؛ جز ماده ی متحرک، چیز دیگری نیست
و این ماده ی متحرک، نمی تواند جز در مکان
و زمان حرکت کند.»
«لنین»

«ما باید خود را با مشعل عقل بیفروزیم تا کسانی که در ظلمت
جهل اند ما را ببینند. ماباید به همه چیز از روی درستی و
راستی جواب دهیم.
باید به تمام حقیقت و به تمام دروغ پی برد.»
«ماکسیم گورکی»
اشاره
اکنون که سایه ی «ترس»، بیش از پیش بر«فرهنگ و اندیشه» به طور اعم و «هنر و ادبیات» به طور اخص، سایه افکنده و «جهل و خرافات»، نعره ی مستانه ی خود را، پیروزمندانه - به زعم خود البته - سر داده و می دهد و به تحقیر «اندیشه» می پردازد و با تسلط خودکامه ی خویش، تلاش می کند تا تحمیل «خود» را به عنوان تنها نیروی موجود جامعه، به اثبات رساند و توازن دیالکتیکی میان «عین» و«ذهن» را در پرده نگاه دارد، وقت آن است تا با درک این توازن، از طریق تحلیل و شناخت «تضاد» های جامعه- به ویژه «تضاد اصلی» و به تبع آن، «تضادهای فرعی»- هر چه سریع تر به تسلط چنین سایه ی شومی پایان داد. چرا که تنها با «ادراک»، «شناخت» و «آگاهی» دیالک تیکی قوانین جامعه است که می توان آن را برای «زیستن» مهیا ساخت. آن چه که انسان را از قید و بند رها می کند و ضامن آزادی و سعادت اش است، همین «شعور»، همین «درک» پیرامون است.
شناخت تضاد عمده ی «نیروی سرمایه و کار» و تضادهای دیگری چون «خرده بورژوازی با بورژوازی بزرگ»، تضاد «روشنفکران و هنرمندان با خود و حتا با مردم» و... همه و همه بر دوش ما سنگینی می کند!
واقعیت این است که هنر و ادبیات ما به عنوان نیروی اندیشه، به تمام معنی فراموش کرده است که تضادهایش چیست. حتا نهادی چون «کانون نویسندگان ایران» به عنوان نیرویی مهم و اساسی قدرت جمیع روشنفکران ایرانی که به نظر می رسد خیلی شهامت کند تضادهای پایین تر- به شدت پایین تر- را سامان دهد یا در حد طرح صورت مساله پیشنهاد نماید(۱) و این، به سود جهل است تا به اعمال هر چه بیش تر نیروی خود، با ابزار هولناکی چون سانسور- سانسوری بیرحمانه - موقعیت و قدرت خودکامه ی خود را به رخ بکشد.
در بخش نخست این مقال، (۲) تاملی کوتاه داشتیم به مفاهیمی چون «شعور»، «شناخت» و «آگاهی» و فرایند شکل گیری شان در مغز انسان. اینک در ادامه، ضمن تکمیل این بحث، مفهوم «تضاد» را بررسی می کنیم تا در بخش های دیگر برسیم به «تضاد جهل و اندیشه» به ویژه در شرایط کنونی. امید است در این مجال کوتاه، مفید واقع شویم.
2
گفتیم «ذهن»Mind اساسا، محصولی از تکامل «ماده» است. درواقع؛ اشکال«شعور» Consciousness، نتیجه ی سطح معینی از تکامل دستگاه عصبی انسان بوده و در جریان چنین فرایندی است که «اندیشه»- به عنوان محصول فعالیت مغز انسان- نمود می یابد. بنابراین کارکردهای ذهنی، از پست ترین تا عالی ترین شان، کارکردهای جسم و ماده اند.
اما«ماده» چیست؟ ماده خود، یک «واقعیت عینی» است که خارج از شعور وجود دارد و به وسیله ی حواس، در معرض دید انسان قرار می گیرد. منظور از«واقعیت عینی»، تمام اشیاء و پدیده های طبیعت است که- هر قدرهم پیچیده بوده و خواص شان هرچه باشد- دارای هستی مستقل اند. یعنی وجودشان از شعور ما جدا است و بستگی به وجود ما ندارد و لیکن به طور سیری ناپذیری در تغییر. همین تغییر است که «حرکت ماده» نامیده می شود. حرکتی که در عام ترین معنی؛ به صورت شیوه ی موجودیت و صفت ذاتی فهمیده می شود و تمام تغییرات و پروسه هایی که در جهان واقع می شود- از تغییر مکان ساده تا تفکر- را دربر می گیرد و مسیر این حرکت است که «تکامل» نامیده می شود.
پس؛ «تکامل» جریانی خود به خودی است که از وجود (شدن) جدا نیست و از آن جا که هر تغییری، خود بر زمینه ی تغییرات قبلی استوار است، بدین جهت تغییرات جهان، مسیری مشخص می یابد. لیکن در مسیری سرشار از جهش های به جلو و عقب نشینی های گاه شدید ، زیگزاک ها، درجا زدن ها و البته تابع قوانین خاص و عام و دیالکتیکی...
از آن جا که جهان و هر چه در آن هست مرتبا در تغییر است در نتیجه دیگر نمی توانیم جهان را؛ به صورت اجتماعی از اشیاء حاضر و آماده ببینیم، بل خواهیم پذیرفت که تغییر؛ جزء لاینقطع ماده است که موجودیت ماده را رقم می زند. چرا که تصور ماده بدون حرکت و تغییر؛ تصوری باطل و موهوم است. پس «حرکت کیفیت وجود خاصیت وجودی ماده است... ماده بدون حرکت همان قدر درکی غیر قابل تصور است که حرکت بدون ماده.»(4) و این، قانونی است دیالک تیکی. در نتیجه ی همین قانون است که امر «نو» - نو نه به معنای هر چیز جدید، بل در پروسه ی رشد- می زاید. توجه به چنین امر مهمی، ضرورت برخوردی تاریخی و«دیالک تیکی» را به مسایل و پدیده های پیرامون اجتناب ناپذیر خواهد کرد. بدون چنین برخوردی، درک ویژگی های کیفی و تاریخی اشیا و پدیده ها، به شدت ناقص خواهد بود.
ما درباره ی «دیالک تیک» و قوانین مهم آن، در بخش های دیگر این مقال، بیش تر صحبت خواهیم کرد. چرا که«تحلیل» جامعه وهرآن چه مربوط به انسان و پیرامون آن به ویژه ادبیات و هنر پیشرو- بر اساس قوانین عام و خاص دیالک تیک - از چنان اهمیتی برخوردار است که بدون چنین برخورد و تحلیلی، نمی توان دید درست وعلمی ای نسبت به جامعه، تاریخ، انسان و روابط اش با پیرامون، مانند: حکومت، قدرت، علم، حتا روابط خانوادگی و البته آن چه اکنون محور بحث ما است- یعنی هنر و ادبیات پیش رو(به ویژه در محدوده ی یک جامعه ی مذهبی و بسته)- داشت.
لیکن اکنون آن چه اهمیت دارد، تکرار این واقعیت است که برخورد تاریخی، علمی و درست نسبت به مسایل پیرامون، صرفا بر اساس یافته های فلسفه ی علمی- و بر پایه ی شناخت قوانین دیالکتیک - می تواند میسر باشد. چرا که چنین برخوردی- نه بر اساس حکم ایده آلیستی که معتقد است:«چیزی جز در ذهن ما وجود ندارد»- و نتیجه ی نهایی آن، یعنی فلسفه ی «سولیپتیسم» Soliptism، که همه چیز را مجموعه ای از تصورات ذهن «من» می داند - تعریف می شود و نه بر اساس تفکرات «ایده آلیستی» منسوب به اسقف «برکلی» که معتقد بود: «روح، خالق ماده است» و «جهانی خارج از ذهن ما وجود ندارد» و نه بر اساس فلسفه ی «آگنوستیسیسم» Agnosticism(«لاادریون»- نمی دانم چیست!-) که اساسا؛ تلاش برای شناخت اشیاء و پدیده های جهان را بی هوده و بی اساس می داند{و این که، تنها می توان ظواهر اشیاء را دید؛ ظواهری که ره به جایی نمی برند!} بل که باید گفت: آن چه فلسفه ی علمی بر آن تاکید دارد این است: «معرفت اشیاء، از طریق علم و تجربه». برای همین است که بنیانگذار فلسفه ی علمی می گوید:«ذهن انسان ها نیست که هستی آن ها را به وجود آورده؛ بل هستی انسان ها است که ذهن آن ها را پدید می آورد.» بنابراین جهان و هر چه در آن است بر پایه ی خود جهان و همان طور که در واقعیت وجود دارند و البته با کشف قانون مندی ها و روابط درون این اشیاء و امور، قابل توضیح و شناخت است. از این منظر؛ در جهان، معمای غیر قابل حلی وجود ندارد. باید کوشید تا علل واقعی حوادث را پیدا کرد. رمز بقاء و برتری نوع انسان نیز همین رفتار آگاهانه ی اوست.
حس زیبایی شناسی بشر نیز خواستار شناخت جهان و روابط گاه به شدت پیچیده ی آدم ها و ... است. این که هنر و ادبیات پیشرو چه سهمی در این برخورد دارد و یا می تواند داشته باشد؟ این که هنرمند به طور عام چه ابزاری- چه معنوی و چه مادی- در دست دارد و سرانجام این که برخورد اندیشه ها و وجود تضادها در جامعه چه گونه قابل تحلیلی دیالک تیکی قرار می گیرد و هنرمند و نویسنده ی پیشرو چه گونه تضادهای جامعه اش را می شناسد یا باید بشناسد و سپس اقدام به حل آن کند؟ پرسش هایی اساسی است که کلاسیک های فلسفه ی علمی- مستقیم یا غیر مستقیم- به آن پرداخته اند و دراین مقال - هرچند به اشاره و مختصر- پرداخته می شود.
پی نوشت ها:
۱. البته که باید درباره ی کانون نویسندگان ایران، با تامل بیش تری صحبت کرد. به نظر می رسد که اساس کانون نیاز به یک بحث ساختاری و سپس محتوایی و جامعه شناختی دارد. چرا که تضاد درون کانون، آن چنان هست که اکنون اجازه ی اندیشه درباره ی تضادهای بالاتر را نمی دهد.
۲. به بخش نخست رجوع شود.
۳. انگلس
«در تظاهراتی پس از انقلاب، یکی از سربازان سرخ به هیجان آمد و گفت:
- «ما کره ی زمین را در دست می گیریم و آن را از نو می سازیم!»
شخصی که سر و وضع مرتبی داشت بنای مسخرگی را گذاشت:
- «وقتی زمین را دست گرفتید باید گردش کنید مثل هندوانه!»
- «اگه بخواهیم گردش می کنیم.»
- «با کوها چه می کنید؟ همه را تراش می دید؟»
- «اگه لازم باشه تراش می دیم.»
- «رودخانه ها چی؟ برشان می گردانید به سرچشمه؟»
- «رودها به هر سمتی که ما اراده کنیم، جاری می شوند!»
روایتی از ماکسیم گورکی(1)
«در عصری زندگی می کنیم که دامنه ی اعمال نفوذ و سیاست بازی های دول حتا به حیطه ی علم و هنر کشیده شده. حقایق قاطع علمی (در فیزیک و نجوم و اقتصاد و فلسفه و...) را تا آن جا افشا می کنند و میان مردم رواج می دهند که سیاست روز جهان می خواهد. علم و هنر تا آن جا مجاز شمرده می شود که تزلزلی در قالب های ذهنی مردم ایجاد نکند، بل که آن ها را در اعتقاد به قالب های ساخته و پرداخته ی سیاست روز جهان پابرجاتر کند. لازم نمی بینند دانسته شود که مسافرت های فضایی و نشستن بر سطح کره ی ماه خود به خود بعضی قالب های ذهنی پیش را در هم می ریزد و فکرهای نوی نتیجه می دهد. به نظرشان همین قدر که دو سطر خبر راست و دروغ در روزنامه های عصر خوانده شود یا نشود، کافی است.»
صمد بهرنگی(2)
اشاره:
اکنون که سایه ی «ترس»، بیش از پیش بر«فرهنگ و اندیشه» به طور اعم و «هنر و ادبیات» به طور اخص، سایه افکنده و «جهل و خرافات»، نعره ی مستانه ی خود را، پیروزمندانه - به زعم خود البته - سر داده و می دهد و به تحقیر «اندیشه» می پردازد و با تسلط خودکامه ی خویش، تلاش می کند تا تحمیل «خود» را به عنوان تنها نیروی موجود جامعه، به اثبات رساند و توازن دیالکتیکی میان «عین» و«ذهن» را در پرده نگاه دارد، وقت آن است تا با درک این توازن، از طریق تحلیل و شناخت «تضاد» های جامعه - به ویژه «تضاد اصلی» و به تبع آن، «تضادهای فرعی» - هر چه سریع تر به تسلط چنین سایه ی شومی پایان داد. چرا که تنها با «ادراک»، «شناخت» و «آگاهی» دیالک تیکی قوانین جامعه است که می توان آن را برای «زیستن» مهیا ساخت. آن چه که انسان را از قید و بند رها می کند و ضامن آزادی و سعادت اش است، همین «شعور»، همین «درک» پیرامون است.
شناخت تضاد عمده ی «نیروی سرمایه و کار» و تضادهای دیگری چون «خرده بورژوازی با بورژوازی بزرگ»، تضاد «روشنفکران و هنرمندان با خود و حتا با مردم» و... همه و همه بر دوش ما سنگینی می کند!
واقعیت این است که هنر و ادبیات ما به عنوان نیروی اندیشه، به تمام معنی فراموش کرده است که تضادهایش چیست. حتا نهادی چون «کانون نویسندگان ایران» به عنوان نیرویی مهم و اساسی قدرت جمیع روشنفکران ایرانی که به نظر می رسد خیلی شهامت کند تضادهای پایین تر- به شدت پایین تر- را سامان دهد یا در حد طرح صورت مساله پیشنهاد نماید(3) و این، به سود جهل است تا به اعمال هر چه بیش تر نیروی خود، با ابزار هولناکی چون سانسور- سانسوری بیرحمانه- موقعیت و قدرت خودکامه ی خود را به رخ بکشد.
دراین مختصر، تاملی کوتاه خواهیم داشت به مفاهیمی چون «شعور»، «شناخت» و «آگاهی» و فرایند شکل گیری شان در مغز انسان و سپس در ادامه، مفهوم «تضاد» و انواع آن را بررسی می کنیم و سرانجام می رسیم به «تضاد جهل و اندیشه» به ویژه در شرایط کنونی. امید است در این مجال کوتاه، مفید واقع شویم.
«- نبین!
- بله چشم، دو چشم ام ندید.
- نگو!
- مطیعم، بله، حرف ام برید.
- نشنو!
- البته، شدم پاک کر.
- نخند!
- اطاعت، می گریم شب تا سحر.
- نفهم!
این را نتوانم دیگر، معذورم دار.
دور کن این فکر محال را زسر.
مگر ممکن است دید و نفهمید؟
توی آتش، مگر می شود از آتش رهید؟
ساز خموش آتش سوزان خود،
هم؛ مرا آسوده کن، هم؛ جان خود.»(4)

1
«شناخت» Cognition، محصول فرایندی «دیالک تیکی» است.
«مغز»انسان؛ به عنوان نیرویی مادی، مفاهیم گرفته از پیرامون را تا حد توانایی عینی و ذهنی اش- که البته به سبب پارامترهایی چون تجربه، دانش، آگاهی و ... به شدت در نوسان کمی و کیفی قرار دارد- با هم ترکیب کرده، نتیجه می گیرد و «شناخت» را رقم می زند.
به عبارتی دیگر؛ «شعور» تکامل نیافته ی انسان در مرحله ی نا آگاه «غریزه» Instinct، او را در حد یک ماده ی پست تر که «غریزه» راهنمای زندگی اوست، نگاه می دارد. طبیعت نیز بسان بستری کور و فاقد شعور عالی؛ پیرامون انسان را احاطه کرده. از برخورد(تضاد) این دو عامل ناآگاه است که سنتز «آگاهی» Consciousness یا «شناخت» زاده می شود. بنابراین؛ مساله به طورعام، ارتباط دیالکتیکی و نوسانات کمی و کیفی پدیده های مادی و در یک کلمه، برخورد میان «ارگانیسم بدن» و «محیط» را شامل می شود.
در فلسفه ی علمی؛ اساسا «ذهن»، محصولی است از «تکامل ماده». درواقع؛ اشکال«شعور» Consciousness، نتیجه ی سطح معینی از تکامل دستگاه عصبی انسان بوده و در جریان چنین فرایندی است که «اندیشه»- به عنوان محصول فعالیت مغز انسان- نمود می یابد. بنابراین کارکردهای ذهنی، از پست ترین تا عالی ترین شان کارکردهای جسم و ماده اند. به قول «مارکس» و «انگلس»: شعور نمی تواند هرگز چیزی باشد جزهستی ادراک شده.
چنین ادراکی اما، به دو صورت کلی؛ ادراک جهان خارج(آگاهی) و ادراک نفسانیات (خود آگاهی)، خود را نمایان می سازد.
اولی شعور فرد است و دومی شعور وخودآگاهی اجتماعی که می تواند به اشکال مختلفی چون علم، هنر، فلسفه، اخلاق و... به وجود آید. بنابراین، اساسا شعور، شکل ویژه ی انسانی، انعکاس معنوی و فراگیری واقعیت خارجی است و از نیازمندی های تولید و زندگی اجتماعی پدید می شود. یعنی خصلتی اجتماعی دارد.
گفتیم شعور از ادراک پیرامون و تکامل مغز انسان به وجود می آید.هزاران سال، بشر مراحل تکامل را طی کرد ه است.«کمون اولیه» به «بردگی»، «بردگی» به «فئودالیسم» و «فئودالیسم»، جای خود را به دوران غیر انسانی «سرمایه داری» داده. لیکن او در این مسیر ناهموار،سخت و ناگزیر، به تدریج و بر حسب میزان درک اش از طبیعت، پیرامون و جامعه ای که در آن می زیست، به قوانین آن ها آگاهی یافته و به تغییر و دگرگونی دنیای پیرامون اش پرداخت و طبیعت را به خدمت خود در آورد. تنها در بطن این تکامل و ادراک تدریجی بوده و هست که در ذهن بشر، جرقه های «آگاهی» و «شناخت» پیرامون زده شد. بنابراین عنصر آگاهی، عنصری نیست که به یک باره و مطلق به وجود آید. بل بر اثر تکامل جامعه و فراهم آمدن زمینه های مادی و شرایط اجتماعی پذیرش، ذهن نیز تکامل خود را به سمت شناخت تدریجی و هر چه بیش تر قوانین جامعه و خود و روابط اجتماعی آغازید.
درواقع؛ دو عنصر اساسی و مهم- یعنی سطح رشد قوای مولده و سطح رشد معرفت بشر- است که به وی امکان می دهد نظام جامعه را دگرگون سازد و به سوی جامعه ای برود که در آن دموکراسی واقعی سیاسی و اقتصادی، تسلط حکومت عقل و علم، وارستگی واقعی فرد و جامعه، برخورداری همگان از مواهب مادی و معنوی تامین باشد.
پیشرفت این دو سطح اما، تا به آن جا رسید که کشف قوانین دگرگونی های اجتماعی، شناخت جامعه و تاریخ و تعیین قوانین تکامل و حرکت آن در گذشته و حال، در«فلسفه ی علمی» تجلی پیدا کرد و در اثر تکامل جامعه و فراهم آمدن زمینه های مادی و نبوغ «مارکس» و «انگلس»، پیشرفت چشمگیر دانش در شناخت جامعه و تاریخ، ممکن شد.
و... این چنین است که انسان امروز نیز- چون اجدادش- البته که راه طولانی و دشوار خود را در جهت تکامل اجتماعی خویش و در مسیر تغییر دنیای کهنه ادامه می دهد. با این تفاوت که این بار مجهز به سلاح اندیشه ی فلسفه ی علمی است. یعنی درک و شناخت قوانین جامعه را با خود دارد و «عامل آگاه؛ تکامل را به حربه ی معنوی معجز نمون برای ایجاد چرخش بنیادی و رستاخیزی مجهز می نماید.»(5)
نباید فراموش کرد انسانی که به کمک «شناخت»؛ بر قوانین تاریخ دست یافته و از چند و چون آن آگاه شده، حق ندارد این واقعیت را که منافی رشد همه جانبه ی آتی اوست، خوش بینانه تحمل کند. به قول «مارکس»:«اگر سجایای انسانی ثمره ی محیط است، پس باید محیط را انسانی کرد.»
ادامه دارد
پی نوشت ها:
1. به نقل از گورکی، نینا گور فینگل، محمد مجلسی، نشر دوران نو، صص 132، 133
2. به نقل از مجموعه مقالات، صمد بهرنگی، انتشارات دنیا و شمس،(مقاله ی بررسی کتاب ساختمان خورشید)
3. البته که باید درباره ی کانون نویسندگان ایران، با تامل بیش تری صحبت کرد. به نظر می رسد که اساس کانون نیاز به یک بحث ساختاری و سپس محتوایی و جامعه شناختی دارد. چرا که تضاد درون کانون، آن چنان هست که اکنون اجازه ی اندیشه درباره ی تضادهای بالاتر را نمی دهد.
4. هوپ هوپ نامه، علی اکبر طاهر زاده (صابر)- شاعر خلق آذربایجان- (اصل شعر به ترکی)، این قطعه، ترجمه ی احمد شفائی و اسد بهرنگی است.
5. احسان طبری
تاملی کوتاه بر تکنیک فاصله گذاری «برشت»
یاد بگیر ساده ترین چیزها را
برای آنان که بخواهند یاد بگیرند
هرگز دیر نیست.
الفبا را یاد بگیر! کافی نیست؛ اما
آن را یاد بگیر! مگذار دلسردت کند.
دست به کار شو!
تو همه چیز را باید بدانی...!
اشاره:
گفتیم (۱)«برشت» در اندیشه ی سبک بیان نو برای تئاتر و در تلاش برای پیدا کردن راه حل های تازه تر در نمایش نامه نویسی گام بر می داشت و تمام هم و غم خود را در این راه به کار بست و سعی داشت تا شیوه های جدیدی را جای گزین سبک های کهنه و قدیمی کند.
ناگفته پیداست چنین امری، از لحاظ «ساخت» و «محتوای»، تئاتر دیگرگونه ای را می طلبد که در این بخش، ضمن نگاهی کوتاه به پایه ی مفهوم «بیگانه سازی» به اختصار به آن پرداخته می شود.
البته چنین تلاشی، ریشه ی تاریخی نیز داشت. شرایط جنگ جهانی دوم و روی کار آمدن نازی ها در آلمان، تب تند احساسات نژادپرستی و ملی گرایی افراطی و... را شدت بخشید. «برشت» در چنین شرایطی بود که در تئاتر، خواستار تعقل و تفکر مخاطب اش، به جای احساسات تند انسانی شد و در طول عمرش، تلاش می کرد تا ابعاد چنین تفکری را در سالن های نمایش گسترش دهد. در این راستا،فاصله ی دیالک تیکی میان شخصیت نمایش وبازیگر از سویی و بازیگر و مخاطب از سویی دیگر، می توانست قدرت اندیشیدن را در تماشاگر افزایش دهد. کاری که هدف اساسی «برشت» بود.
اما فاصله گذاری چیست؟
«برشت»- خود- در این باره می گوید:«بیگانه کردن یعنی تاریخی کردن. یعنی رویدادها و اشخاص را تاریخی و بالطبع گذرنده نشان دادن.»(۲) و در جایی دیگر می گوید: «حاصل این کار چیست؟ حاصل این است که بیننده، افراد روی صحنه را، دیگر چون انسان هایی که به هیچ وجه تغییر و تاثیر نمی پذیرند و درمانده، تسلیم تقدیر خود هستند؛ نمی بیند. متوجه می شود که این انسان، چنین و چنان است؛ چون اوضاع، چنین و چنان است و اوضاع، چنین و چنان است؛ چون انسان چنین و چنان است.»(۳)
«همه چیز در حال دگرگونی است
می توانی با واپسین نفس هایت
از نو بیاغازی!
ولی آن چه گذشته است، گذشته است.
آبی که زمانی به درون شراب ریختی
دیگر برون آوردنی نیست.»
به این ترتیب «برشت» بین عواطف و احساسات مشخص بازیگر و بیننده فاصله می گذارد. درعین حال که او را با جریاناتی بر می انگیزاند، با ترفندی دیگر، همان احساس را خفه می کند و با این کار زمینه ی شعور و خود آگاهی را برای تمامی تماشاگران فراهم می سازد. او می گوید:«بیننده باید یک روانشناس کامل عیار باشد و موادی که من در مقابل اش قرار می دهم درک کند . تمام آن چه که می توانم تضمین کنم اعتبار و درستی مطلق رویدادهایی است که در نمایش نامه هایم وجود دارد. من آماده ام نسبت به شناخت ام در مورد موجودات انسان اطمینان خاطر بدهم که اکثر آزادی تفسیر را قایل می شوم . مفهوم نمایش نامه های من ذاتی و درونی است. شما باید آن را برای خودتان صید کنید.»(۴)
«برشت» با این دید و تئوری، تئاتر حماسی را بنیان نهاد و آن را متمایز از شکل دراماتیک تئاتر معرفی نمود. این تئاتر حماسی غیر ارسطویی باعث شد تا همه چیز تاریخی نشان داده شود. زنده و پویا. به این ترتیب بازیگرموظف است تنها معرف قهرمان کتاب باشد. او می گوید:«از دید کسی که مسایل را تاریخی می کند، از طرفی شخصی است آن چنان که هست و عصر او برای این نوع بودن دلایل کافی به دست می دهد اما از طرف دیگر چون ساخته ی این عصر است در عین حال شخصی دیگری هم هست. شخصی که اگر او را نادیده بگیریم عصر دیگری هم می توانسته او را ساخته باشد... اما واقعیت این است که انسان تنها در صورت تعلق اش به واحدهای بزرگ اجتماعی است که ممکن است تغییر ناپذیر باشد.»
تکنیک «برشت» به او امکان می دهد تا انسان در پروسه ی زمان شکل بگیرد و دست به اعمال گوناگونی بزند که در تعیین سرنوشت اش موثر افتد. در نمایش نامه ی آموزشی «تدبیر» فردی که جان خود را از دست می دهد، تنها به خاطر نادانی اوست که خود او نیز باعث به خطر افتادن جان دیگران می شود. او نمی تواند همپای زمانه پیش برود و در آخر نیز هلاک می شود. «برشت» در این کتاب یاد آور می شود که:«تنها با آموختن از واقعیت است که می توانیم واقعیت را دگرگون کنیم»
در این راستا اما، بهترین شکلی که «برشت» برای ارایه ی تکنیک اش می پسندد تمثیل و استفاده از استعاره است. این شیوه به او امکان تحرک بیش تر را می دهد.
«مرغان دریایی را بنگرید
که دایره سان پرواز می کنند
و ابرها را
که همسفر آن ها شده اند
گویی از یک زندگی
به زندگی تازه ای پرواز می کنند
در همان بلندی
و با همان شتاب
آن ها با هم سفر می کنند.»
«جنگجویان از کتابخانه ها بیرون می آیند
مادران در حالی که بچه ها را به سینه می فشرند
ایستاده اند
و با وحشت به دنبال اختراعات دانشمندان
به آسمان نگاه می کنند.»
«برشت» با قهرمان سازی دروغین کاری ندارد. در تمامی آثارش وجود دو گانه یا دو گونه ی شخصیت های کتاب را عرضه می دارد. او به اعتقاد به این که قهرمانان، همان مردم عادی اند شخصیت هایش را به وجود می آورد. برای همین در آثار خویش، همه ی این قهرمانان گوناگون را به جای خود می نشاند.
در نمایش نامه ی «زندگی گالیله» جایی که دانشمند بزرگ در مقابل کلیسای توانگر سر تسلیم فرود می آورد، شاگردان خشمگین و ناراحت به طعنه می گویند: بدبخت ملتی که قهرمان ندارد و پاسخی بی نظیر دریافت می دارند: بدبخت ملتی که به قهرمان احتیاج دارد!
به هر صورت شخصیت های «برشت» شخصیت های ساده و عادی هستند. اما سادگی، طبق قانون تحول و تکامل بشری همیشگی نیست. در جریان مبارزه ی مردم عادی شکل می گیرند پولاد آبدیده می شوند، با حوادث برخورد می کنند و تجربه می اندوزند... روشنفکر پوچ گرای ناامید امروزی همین که به مردمی بر می خورد که دارای معیارهای مورد قبول او نیستند ناامید می شود. خیال می کند که هرکس باید از شکم مادرش با آگاهی و شعور متولد شده باشد... اما «برشت» مثل هر انسان با شعور و دلسوز دیگری آدم های ساده را وارد صحنه می کند با تمام احساس به آن ها جان می دهد. نیروی خلاقه ی این مردم را آشکار می سازد.
در آثار «برشت» خیال و خیال پردازی نیز جای گاه والایی دارد او خیال را جدا از واقعیت نمی داند و معتقد است که حقیقت با خیال کامل می شود. او در اغلب نوشته هایش به خوبی نشان داد که از خیال می شود به واقعیت رسید. در «چهره های سیمون ماشار» واقعیت و تخیل به هم پیوند داده می شوند. این همان چیزی است که «برشت» می خواهد. او تئاتر را این چنین تعریف می کند:«تئاتر عبارت است از نمایش زنده ی اتفاقات گزارش شده یا ابتکاری میان انسان ها با دیدی سرگزمی زا. هر وقت از تئاتر کهنه و یا نو سخنی به میان می آوریم همین مفهوم را در نظر داریم.»
نکته ی دیگر درمحتوای تکنیک «برشت»؛ عدم امکان نیکی در جهان معاصر است. به نظر او بدی و شرارت آن قدر گسترده است که درهمه ی ابعاد زندگی ریشه دوانده و امکان نیکی کردن را از انسان سلب کرده البته وسوسه ی نیکی همواره وجود دارد.
«برشت» اما؛ از مساله ی عدم نیکی کردن به ارزش پول می رسد. در جامعه ای که همه چیز در آن با پول سنجیده می شود، نیکی کردن هم پولی می شود . اگر پول داری به تو رحم خواهد شد و اگر چیزی در بساط نداری؛ جبرا محکوم به مرگ هستی. اما این مساله تنها به همین جا ختم نمی شود . باید راهی جست. اگر در این دنیا؛ خوبی ممکن نیست؛ باید دنیا را تغییر داد. زیرا فقط زیستن در دنیای خوب، می تواند خوبی به بار آورد. بیندیشید، به نیکی و نیکنامی از این دنیا رفتن چه سود؟ نیکی واقعی این است که آدم در دنیایی خوب زندگی کند و از دنیایی خوب برود.
۱.رجوع شود به بخش نخست
۲. درباره ی تئاتر؛ مجموعه مقالات برشت؛ ترجمه ی فرامرز بهزاد، خوارزمی؛ ص۱۶۴
۳. همان ص۱۶۴
۴. زندگی تئاتری من؛ ترجمه ی فریدون ناظریان؛ جاویدان؛ ص ۳۸