تبليغاتX
هواي آزاد
ادبیات
  

  

               نام «احمد محمود»هنوز بر سر زبان ها است و هنوز با شور و طراوت درباره ی آثار، زندگی و شخصیت اش، حرف ها رد وبدل می شود. چرا که او حضور دارد و هم چنان واژگان و اصطلاحات و زبان داستانی اش، از لابه لای نوشته های این و آن، سر بر می کشد.

              « محمود» زیست و نوشت و... رفت. چنان که نام اش ویادش حالا می تواند جماعتی را کنار هم جمع کند و بر مزارش بگریاند یا به تبسمی با مرور خاطره اش پیوند دهد؛ که او هر صبح پشت میز کارش، ردیف مدادهایش را می تراشید و می نوشت تا آدم هایی را که با آن ها زندگی کرده و دیده بود، زنده کند و در کوچه پس کوچه ها ی داستان هایش به حرکت وادارد.نویسنده ای که در اواخر عمرش، بعد از آن همه«تجربه»،« کتاب» و«کار»- سفارش پزشک را نشنیده گرفت- ماسک اکسیژن را رها  کرد و با شوری اعجاب انگیز گفت:«من هنوز در آغاز هستم. هنوز خیلی کار دارم که باید انجام بدهم... من وقتی شروع کردم،عاشق این بودم که روزی نویسنده ی خوبی شوم. برای همین، هیچ جا بند نبودم و به همه جا سرک می کشیدم...»(1)

         و ... نویسنده ای که مرور چگونگی زندگی اش- به خودی خود- جاذبه های اعجاب انگیزتری دارد. از نوجوانی باید کارمی کرد. شانزده ساله بود که ازدواج کرد و بعد از مدتی به سبب درگیری های سیاسی به زندان افتاد. بعدها هم که به سربازی رفت به همین سبب دوباره گرفتار و روانه ی زندان شد. اما این بار- پایان کار- نه زندان، بل تبعید به «بندرلنگه» بود.

 

       او، نوشتن را چون «گورکی» در دانشگاه اجتماع آموخت و تا پایان عمر هم، با احترام از استادهایش یاد کرد. در واقع زندگی با مردم و کنار آن ها بودن، بود که نگاه «احمدمحمود» را هر چه بیش تر ورزیده، ژرف نگر و شفیق نسبت به «انسان» ها ساخت.

              در این میان اما، برای آن ها که کودکانه تصورمی کنند- نویسنده - صبح با نوای موج دریا ازخواب بیدار شده و رو به پنجره ونسیم و دریا، کشاله می رود وهمراه ترنم موسیقی، پشت میزکارش می نشیند و مرغ خیا ل را پرواز می دهد و داستانی حیرت آور می پردازد،البته، باورنکردنی نخواهد بود که زور و توان «محمود» معطوف به دست و پا زدن اش در فقر و همسایه بودن اش با مردمانی بود که آفتاب، تا مغز استخوان شان را می سوزاند و برای نان شب، عرق می ریزند. می گفت:«تردیدی نیست که هیچ نویسنده ای نمی تواند بدون شناخت جامعه و آدم های دوروبرش، بنویسد. باید تا آن جا که در توان است به شناخت جامعه پرداخت و همین طور از تفکر نسبت به «مردم» و بینش درقبال«اجتماع»، چکش خورد و زحمت کشید. «توصیه ی من به آغازگران این است:کار، کار، کار و نوشتن.» و درباره ی کیفیت این«کار و نوشتن» هم می گفت :«به گمان ام داستانی که توام باحرکت نباشد، موفق نیست. البته نه تعریف حرکت، بل که تعریف در حرکت... داستان اگر روح حرکت نداشته باشد، هم خود نویسنده را خسته می کند و هم خواننده اش را.»و باز می گفت :«به نظرم تفاوت هست بین« شناخت» و« فهم» نویسنده... نویسنده وقتی شناخت، می تواند آن را به کار گیرد و بنویسد. نه صرفن از روی فهم مسائل پیرامون اش. باید بدانیم که داستان، فقط سطح نیست، بل که آن چه اهمیت دارد، لایه های زیرین داستان است که از شناخت نویسنده نشات می گیرد.» و... خود«محمود» نمود عینی این«حرکت» و« شناخت» بود.

        آغاز این حرکت اما، درسال(۱۳۱۰) و آغاز شناخت پیرامون وتجربه اندوزی اش برای به کارگیری آن نیز- درسال های بعد، در عنفوان جوانی اش که در بحبوحه ی فعالیت های سیاسی زمان خود قرار گرفت و خود را محک زد و اندکی بعدتر، زندان و تبعید که تجربه ای دیگربود و فهمی دیگر- انجام گرفت.خودش دراین باره می گفت:«بی قراری و ناسازگاری، وجوه مشخص روزگار من بود. همین بود که درهیچ کاری نتوانستم پایدار باشم. اگر بنا باشد مشاغلی را که داشته ام، تعداد کنم، از بیست می گذرد.»

               برای او این بی قراری و ناسازگاری اما، به دنبال هیچ رفتن نبود. او خود در متن این بی قراری قرار گرفته بود تا بعد ها بتواند«به درد درمان ناپذیری که همه ی عمر» گریبان اش را گرفته، بل که دریده بود، سامان بخشد.

 

   «من،عاشق هنری بودن، بودم. برای همین هیچ جا بند نمی شدم. وقتی در سال(۱۳۳۷) در اهواز بودم. محمدعلی جعفری، یک گروه تاتری داشت و می خواست در تهران نمایشی را روی صحنه ببرد.خیلی دل ام می خواست که نمایش اش را ببینم. برای همین با زحمت بسیار، چند تومانی گیر آوردم و توانستم بلیت قطار بخرم و یک روز، بعداز ظهر سوار قطار شدم و آمدم تهران. شب شده بود که رسیدم. دو تومان دادم و در مسافرخانه ای، شب را گذراندم و صبح به دیدن نمایش رفتم. پول ام خیلی کم بود. به آن عوامل نمایش، قضیه را گفتم و درخواست کردم تا بگذارند در ردیف جلو بنشینم تا از هر چه نزدیک تر نمایش را ببینم. خب، ردیف جلوی سالن نمایش، گران تر است. آن ها البته قبول کردند و من توانستم نمایش را ببینم...ظهر هم با یک تومان ناهار خوردم و همان شب به اهواز برگشتم... می خواهم بگویم که این طور شیفته ی هنر و کارهای هنری بودم... اما نمی دانستم کارم به کجا می رسد و... حالا ... بعد ازشصت و چند سال... می بینم ... هنوز در آغاز راهم و...»

      و... درست همین جاست که می توانیم به خوبی تمام این شیفتگی، شناخت و حرکت را در آثار«احمدمحمود» ببینیم. به خصوص در رمان هایش. از «همسایه ها»- به عنوان اولین رمان اش گرفته تا «داستان یک شهر»، «زمین سوخته»،«مدار صفر درجه» و«درخت انجیر معابد». درهمه ی این رمان ها روح زندگی و تاثیر شرایط و محیط روی آدم ها- و حتا خواسته و ضجه های شان- به نحو چشم گیر و حیرت آوری منعکس است.

 

        چیزی که هست و در دیدی کلی از آثار«محمود» آن چه به ذهن متبادر می شود، شناخت وسیع و دقیق او از حیات و خلق و خوی قشرها،تیپ ها و شخصیت های مختلف جامعه است. انگار که با هر کدام از آن ها، ساعت ها دم خور بوده و نشست و برخاست داشته است. از این رو به حق می توان گفت«روح انسان ایرانی» در آثار«محمود» به شدت وجود دارد.

                «شکل کار من، خیلی تازگی ندارد. ویلیام فاکنر هم از جنوب می نوشت... می دانی، آن چه اهمیت دارد، این است که فضا برای  نویسنده ای که می خواهد تصویرش کند، آشنا باشد. من معتقدم اگرهم کسی بخواهد به جهانی شدن فکرکند، باید از منطقه ی خودش و از فضای بومی اش بهره بگیرد.ببین، می شود دریک منطقه محصور بود و حرفی بزرگ زد... چرا که مشکلات و مسائل انسان، کم وبیش به هم، شبیه است... من معتقدم باید آن چه را نوشت که  می شناسیم اش... من جنوب را خوب می شناسم. آن جا بزرگ شده ام. درست است نزدیک سی سال آزگار است که در تهران هستم،اما آن چه در من رسوخ کرده و در جان ام ریشه دوانیده ، جنوب است. بنابراین اعتقاد دارم این شناخت و تجربه و بافت است که برای نویسنده مهم است... می دانی- اصلن- این جنوب است که خودش را به من تحمیل می کند... و خب، این شاخه ی تنومندی که از جنوب درآمده، چیز کمی نیست.»

        به این ترتیب می بینیم که «محمود» هیچ دربند تئوری بافی نیست. بل که خیلی راحت مساله ی «ذهن» اش را به«عین» می رساند و آن چه را که به آن اعتقاد دارد، در کمال صداقت با خواننده اش در میان می گذارد و این صداقت، حتا در فرم و ساخت داستان هایش نیز به چشم می خورد.در واقع در داستان های «محمود» کنش های اجتماعی و طبقاتی و عکس العمل آدم ها و شرایطی که در آن قرار دارند و یا به زور به آن ها تحمیل شده، نشان داده می شود و او سعی کرده بدون هیچ شعاری،نمایش گر این کنش ها باشد.در رمان«همسایه ها» حرکت بالنده ی «خالد» به طرف شناخت پیرامون- از پسربچه ای نا آرام و سرکش تا افتادن اش به اعماق اجتماع و درگیری با مناسبات سیاسی که باعث می شود سر از زندان در بیاورد،حکایت همین مفاهیم است و او که درآخر رمان به سطح قابل قبولی از نظر شعور و آگاهی می رسد،در«داستان یک شهر» در گرداب زندگی محدود و خفه ی«بندرلنگه» مرعوب می شود و گاه خواننده از این ارعاب و تاثیر محیط، و این تاثیر ناتورآلیستی- که حتا باعث تنزل خالد، از مفاهیم مترقی گذشته شده - خشم گین می شود. اما درست همین جاست که نقش توانای «محمود» به عنوان نویسنده ای واقع گرا ، بدون هیچ گونه جانبداری سطحی و به دور از تعصب حزبی و با منطقی دیالکتیکی، نمایان می گردد.

 

           آدم های محمود به صورت فرآیندی متعادل عمل می کنند. به نحوی که با تغییر شکل دنیای پیرامون، دگرگونی می یابند. البته این حالت دو سویه است و عمل کرد آدم ها در شرایطی که در آن قرارگرفته اند نیز در این فرایند نقش عمده ای راایفا می کنند.

          بحث در مورد کارهای «محمود»- صد البته که- به شدت در فضای ادبیات داستانی ما خالی است و البته باید امیدوار باشیم تا این مهم،با حضور منتقدان و اهالی قلم انجام گیرد. همان طور که امید داریم تا زمینه ای فراهم شود برای نقد و بررسی علمی گذشتگان، تا چراغ راهی باشد در جهت حضور سبز آیندگان، برای تداوم این راه درخشان!

 

 ۱. صحبت هایی که ازقول «احمدمحمود» درمتن آورده شد، نکته هایی است که راقم این سطور، دردیداربا«احمد محمود» به همراه « انجمن نویسندگان جوان» درتاریخ پانزده شهریور (۱۳۷۶) یادداشت کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:13  توسط كيوان باژن  | 

دو شعر از دو شاعر معروف خلق آذربایجان

 

قدغن!

«به سرنوشت ام نگاه کن

فکر و عقیده ام قدغن!

سخن گفتن از گذشته ام قدغن،

از آینده صحبت کردن ام قدغن!

 

می دانی؟

وقتی از مادر متولد شدم

بدون این که خودم بدانم،

سخن گفتن به زبانی که با آن،

لالایی ام را خوانده اند؛

                      قدغن بود، قدغن!»

                                                         از:«بولود قره چورلو(سهند)»

                                                     شاعر حماسه سرای خلق آذربایجان

              ***                                                                             

 

زنده می مانم !    

«روزی قهرمان اسیری،

به هنگامی که از طرف جلادی،

                مورد بازجویی قرار می گرفت؛

گفت:«من هرگز در دست شما نمی میرم

و تاریخ، مرا برای همیشه جاودانه می نماید!»

گفتند:«چشمان ات را در می آوریم

هیچ چیزی را نمی بینی!»

گفت:«زنده می مانم!»

گفتند: «دستان ات را قطع می کنیم

تا سلاح نتوانی به دست گیری!»

گفت: «زنده می مانم!»

گفتند: «پاهایت را با پای بند می بندیم،

تا از راه رافتن بازمانی

و در کله ات چنان آتشی روشن می کنیم

که نتوانی تحمل کنی!»

گفت: «زنده می مانم!»

گفتند: «ما دار و ندارت را به غارت می بریم

تا هرگز به گذشته ات نتوانی دست بیابی!»

گفت: «زنده می مانم.»

گفتند:«زبانت را در می آوریم

تا از حرف زدن و سخن گفتن باز بمانی!»

نه گفت زنده می مانم و نه گفت می میرم.

گفت: «هر کاری که می توانی بکن ای جلاد؛

قدرت از آن توست،

دنیا به کام توست!»

                                      از: «بالاش آذراوغلو»

                                                                      شاعرمیهن دوست خلق آذربایجان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:25  توسط كيوان باژن  | 

            

                    یاد جان باختگان ۱۸ تیر ۷۸ را

                                              گرامی می داریم!

   

         دانشگاه محل تبادل افکار؛ عقايد و شکل گيری اوليه ی آزادانديشی است. انرژی مضاعف فکری که از گردآمدن تعداد بی شماری از افراد طالب علم و معرفت؛ زيرعنوان دانشجو و با برقراری ديالوگ بين خود طی مدت کوتاهی به وجود می آيد؛ می تواند به عنوان پتانسيلی ذخيره شده رها گردد و به تريبونی برای انتقاد ازنابه سامانی ها- چه درمحدوده ی دانشگاه و چه فراتراز آن و درسطح جامعه- تبديل شود و از آن جا که اين نيروی فکری عظيم؛خصلتی روشنفکری دارد؛ ليکن به نوعی می تواند مرزخود را با ديگرتحرکات و نهادهای اجتماعی چون «کارگري»؛ به راحتی مشخص کند.

          دانشجو در واقع دربرخورد با آرا ونظرات گوناگون؛ خودرامحک زده و به جمع بندی آن پرداخته تا زيربنای فکری خود را دراين پروسه با عنصرآگاهی- البته باسرشتی ديالکتيکی- پی ريزی کند. حرکات و تحولات دانشجويان به طورکلی با همين روند است که به وجود می آيد و البته اگردرهمين جا متوقف شود؛بی شک ناقص خواهد ماند.

       آن چه را که زيرعنوان«جنبش های دانشجويی» می شناسيم؛ در ديدی کلی همين تعاملات و تبادل های فکری است که دانشجو را به عنوان يک روشنفکر به تفکر وا می دارد و باعث می شود تا به اقدام دست زند.

 

    آن چه اما؛ اين جنبش را برجسته و با ارزش می کند؛ خاست گاه طبقاتی آن است. می دانيم دانشجوها به هرحال نماينده ی طبقات و اقشارمختلف جامعه اند. از اين رو به راحتی با «مردم» مرتبط می شوند. به عبارتی ديگر جنبش دانشجويی با دو خصلت مکمل آميخته و تعريف می شود. از يک سو خصلتی روشنفکری و از سوی ديگر توده ای. هرگونه ديدگاهی که منجر به جدايی اين دو مقوله گردد بی راهه بوده و باعث عقيم ماندن جنبش می شود.

 

     دانشجو به هرترتيب؛ طليعه دار جريان روشنفکری جامعه ی خويش است. از اين رو بايد با مسايل اقتصادی؛ سياسی؛ فرهنگی و اجتماعی «مردم» نه تنها ؛هم سو شده بل که ارتباط بگيرد تا با تريبونی که دارد بتواند ارايه دهنده ی مطالبات مردمی بوده؛ خواستارحل مشکلات شان باشد. درست همين جا است که می گوييم اگراين جنبش نتواند خود را ازمحدوده ی چهارديواری دانشگاه بيرون بکشاند؛ آن گاه با عقيم ماندن خصلت توده ای اش درواقع نه تنها نمی تواند به وظيفه اش به درستی عمل کند بل که تنها؛کاری صنفی و گاه به شدت تقلیل گرایانه انجام داده است.

                                  

       اما بايد خاطرنشان کرد محدودکردن اين جنبش اجتماعی به مسايل صنفی؛ ظلمی است که به آن می شود. چه راکه جنبش دانشجويی؛ روبنایی ازحرکت های توده ای است و ماهيتی اجتماعی دارد و همانند هر جنبش اجتماعی ديگری مثل جنبش های کارگری؛جنبش های رهايی بخش جهان سوم؛ جنبش های ضدامپرياليستی و ضداستعماری و يا جديدترين ها شان جنبش زنان؛ سبز يا صلح ؛حامل اصلی مطالبات مردم است و به همان اندازه و گاه بيش تر می تواند و اجازه دارد راديکال باشد. مردمی بودن جنبش نيز؛ اين انتظار را برمی تابد که تريبون دانشجويان به وظيفه ی خود درهمه ی ابعاد اقتصادی ازيک سو و سياسی؛اجتماعی و فرهنگی از سوی ديگر عمل کند و تنها به اين ترتيب است که می تواند رشته ی صميمی خود را با مردم محکم ترنمايد.

    ازطرفی حرکت وتحول فکری دانشجويان به عنوان قشر روشنفکر؛ باعث می شود اقدام شان گاه خودجوش و ناخودآگاه باشد و در شرايطی خاص خود را نشان دهد.ازاين رو کسانی که آن را هرج ومرج می پندارند دراشتباه اند و به واقع يا ازچه گونگی آن چيزی نمی دانند و يا ازچنين اقدامی وحشت دارند و به اين ترتيب خواستارمرعوب کردن آن اند.

       دانشجويان اما؛ اگرخواستارآن اند که ازاين اتهامات- که بخشی ازآن ناشی از بی تجربگی و نابه سامانی فکرجمعی شان است- مصون بمانند؛چاره ای ندارند جز اين که هرچه سريع تر علی رغم همه ی فراز و فرودها؛ علی رغم همه ی سرکوب ها برای درهم شکستن و يا حداقل نااميدکردن اين حرکت جمعی؛ به اعتلای فکری خويش پرداخته؛ با دوعنصر«آگاهي»و «جسارت»ازدرون؛ به نقدی به شدت بی رحمانه ازخود بپردازند.

 

          با نگاهی به تاريخچه ی جنبش دانشجويی ايران؛ به راحتی می توان ديد که دربسياری از موارد اين جنبش؛ گاه تنها به خواستهای کودکانه- و حتا در مواردی  به شدت کودکانه- پرداخته است و بس.شايد در طول اين تاريخ البته جوان؛ تنها يکی دو مورد را بتوان شاهد آورد که در آن دانشجويان توانسته باشند ازخواست های صرفا صنفی خود فراتر رفته وبه مطالبات مردمی توجه نشان داده و به اين ترتيب ازحيثيت اين جنبش دفاع کرده باشند که از اين ميان به جز حرکت دانشجويی «۱۶آذر۳۲ »که به نوعی آغازين جنبش های دانشجويان ايران نيز محسوب می شود؛ می توان به «تسخيرسفارت امريکا»اشاره کرد.

        در این میان اعتراض دانشجویان به سفر«نيکسون» و سياست های توسعه طلبانه ی امريکا به خصوص ويتنام  نیز نشان دهنده ی آگاهی سیاسی دانشجویان بود که البته درجريان آن ؛ سه تن ازشيرآهن کوه مردان ايران جان باختند وباخون خود لکه ی ننگين ديگری را به دامان شاه و عاملان اش بافی گذاشتند. نمونه ی تسخيرسفارت امريکا اما نه تنها به عنوان اولين آزمون جنبش دانشجويی بعدازانقلاب؛ بل که ازنظر نمودعينی يکی شدن خواست های دانشجويان و مطالبات مردم ؛حايزاهميت است.

 

   به غير از اين ها اما؛ در بسياری موارد متاسفانه دانشجويان بدون بررسی کامل وجامع مطالبات و بدون درنظرگرفتن شرايط اقتصادی - سياسی جامعه و درک  روشن و ديالکتيکی ازموقعيت؛ اقدام هايی انجام داده اند که درواقع تنها به شعارهايی محدود و گاه بی محتوا انجاميد و حتا در ذهن خود دانشجويان نيز نامحسوس وغيرقابل درک ماند.

 در اين ميان اما؛آن چه که در«۱۸تير۷۸»اتفاق افتاد- با گرامی داشت همه ی رشادت ها و جان بازی ها ی شرکت کنندگان اش البته- نه تنها کاری صنفی هم نبود؛ ازآن جا که خصلتی مردمی پيدانکرد- به علت نامشخص بودن شعارها وخواست ها- به نوعی بلوا و آشوب تعبيرشد که البته هيچ کدام از افراد شرکت کننده درآن خودشان هم نفهميدند بالاخره چه اتفاقی افتاد يا قرار بود بيفتد.

                      

            شايد بتوان دليل عمده ی همه ی این ها را جوانی جنبش دانشجويی ايران دانست. به هر حال عمر اين جنبش در ايران به زور به پنجاه می رسد و از اين رو بسيار جوان است.همين طور می توان به وجود شديدترين ديکتاتوری اعمال شده؛ و شديدترين سرکوب ها اشاره داشت که به هر ترتيب اجازه ی رشد و بلوغ سياسی را از آن سلب کرده است.اما چيزی که هست- و اتفاقا مهم هم هست- پی بردن به نقش دانشجويان وموضع گيری فعال در قبال مسايل پيرامونی و تاکید هرچه بیش تر در انتقاد از گذشته شان است که با هيچ فشاری از جانب هيچ حکومتی از بين نمی رود.

  

        به اين ترتيب می توان هر چه بيش تر اميدوار بود تا- با نقدی به شدت بی رحمانه و رادیکال از عملکرد گذشته شان برای ساخت فردا- انديشه های سبز دانشجويان حرکت های پر ثمرتری را رقم بزند...! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:44  توسط كيوان باژن  |