امروز زندگی را آغاز کن!
شعری از: «پابلو نرودا»
برگردان: «احمد شاملو»

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی!
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خود باوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند!
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی!
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند
دوری کنی!

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشق ات شاد نیستی
آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رؤیاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحت اندیشی بروی
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!
«دریچه» نگاهی دارد به
بعضی تعاریف و نکات مهم و هم چنین
دیدگاه مدرن و پیشرو ادبیات داستانی.
امید است که در این مجال کوتاه مفید واقع شویم.

زمان و انواع آن در داستان
گفتیم* چهارعنصر اساسی برای کسی که می خواهد داستان بنویسد وجود دارد.
1: راوی
2: فضا
3: زمان
4: سطح واقعیت
درواقع بهتر است بگوییم اهمیت این چهارعنصر؛ چون عناصر اربعه ی«خاک»،«باد»،«آب» و«آتش» در دوران باستان است.
پیش تر به اختصار درباره ی«راوی»،«روایت»، «زاویه ی دید» وانواع آن، هم چنین«فضا» درداستان صحبت کردیم. اینک به بررسی عنصر«زمان» در داستان و انواع آن می پردازیم.
از آن جا که به هرحال همه مان تصوری از مفهوم «زمان» (گذشته، حال و آینده) داریم، اما برای نویسنده، درک تفاوت میان زمان واقعی (آن چه در واقعیت اتفاق می افتد) و زمان مجازی (زمان داستانی یا خیالی) از اهمیت زیادی برخوردار است. یعنی درک مقایسه ی میان زمان واقعی که چه خواننده و چه نویسنده- در زندگی- با آن مواجه اند و زمان جاری در داستان که زاییده ی وهمی است خلاقانه از سوی داستان نویس. زمانی به همان میزان ساختگی که راوی و شخصیت های داستان با آن مواجه اند.
به این ترتیب باید توجه داشت هم چنان که عناصری چون«راوی» و«فضا»- که پیش تر بررسی شد- محصول تخیل اند، عنصر«زمان» نیز که داستان بر بستر آن جاری است، مخلوقی زاییده ی تخیل نویسنده است. با این تاکید که این مساله بستگی بسیاری دارد به میزان قدرت و توانایی نویسنده در متقاعد کردن و مجذوب ساختن خواننده.

به عبارتی دیگر؛«زمان» در داستان، زمانی است ورای زمان واقعی که در زندگی با آن روبه روییم. زمانی خیالی که قدرت نویسنده ای توانا به آن شکل ملموس و واقعی می دهد. از این رو همه ی داستان ها؛ زمان خاص خود را دارند. یک زمان کاملا منحصر به فرد و متفاوت از زمان واقعی که خواننده در آن زندگی می کند. بنابراین دیدگاه زمانی در یک تعریف کلی؛ رابطه ای است میان زمان ساری بر روایت گر و زمان جاری در آن چه روایت می شود. درنتیجه می توان گفت که زمان در داستان، نامساوی است با زمان زندگی. گاهی زمان داستان، بسیار محدود و انتخاب شده است از زمان گسترده ی زندگی و گاهی یک لحظه از زمان داستان، بسیار گسترده تر از زمان زندگی است.
قابلیت های ممکن یک داستان، برای گزینش از سوی داستان نویس را هم می توان به طور کلی به سه مورد مشخص دسته بندی کرد:
الف- زمان راوی و روایت می توانند همسان و یکسان باشند. در این مورد، راوی در زمان حال روایت می کند.
ب- راوی می تواند با استقرار در گذشته، وقایعی را که در زمان حال یا آینده رخ می دهد، روایت کند.
ج- راوی می تواند برای روایت وقایعی که در گذشته اتفاق افتاده اند، در جای گاه حال یا آینده قرار گرفته، به روایت گری بپردازد.
شناخت و برداشت درست از این سه، از طرفی مستلزم داشتن درک درست نویسنده از زمان دستوری است که راوی در آن استقرار یافته و در سویی دیگر نیزبستگی دارد به زمان وقوع داستان. البته نباید پنداشت که در یک داستان، تنها باید یک دیدگاه یا نظام زمانی وجود داشته باشد. این برداشت کاملا اشتباه است. نویسنده در انتخاب و تغییرات زمان داستان و شکست آن آزاد است و می تواند وسواس داشته باشد و نیز می تواند دغدغه ی این را داشته باشد که تا حد امکان، این تغییرات، پنهانی باشند تا خواننده با رغبت بیش تری داستان را ادامه داده، به کشف برسد.
*. نگاه کنید به بخش های پیشین «دریچه»




شعرمن؛
ضد غزل است!
گفت و گوبا:
«سیمین بهبهانی»(۱)
***
«سیمین بهبهانی» متولد 1306 تهران است. سرودن شعر را از نوجوانی آغاز کرد. ازمیان مجموعه های شعر او می توان به «سه تارشکسته»(1330)،«جای پا»(1335)،«مرمر»(1341)،«رستاخیز»(1352)، «خطی ز سرعت و از آتش»(1360)،«دشت ارژن»(1362)،«یک دریچه آزادی»(1374)،«یکی مثلن این که...»(1379) اشاره کرد. در سال 1382 مجموعه اشعار این بانوی شعر ایران که دربرگیرنده ی همه ی شعرها و اشعار تازه و چاپ نشده ی او است، منتشرشد.
«بهبهانی» در نثر نیز فعالیت داشته،«آن مرد، مردهمراه ام»(1370)،«با قلب خود چه خریدم»(1376)،«کلید و خنجر»(1379)، دربرگیرنده ی داستان های کوتاه و خاطرات هستند. نقد و نظر و مصاحبه های او نیز درمجموعه ی مفصلی به نام «یاد بعضی نفرات» در(1378) آمده است.
***
* شما را با عنوان بانوی غزل سرای ایران می شناسیم. از آن جا که غزل در گذشته و حال ، مورد توجه ی بسیاری قرار داشته و دارد، اهمیت این سبک ادبی را در چه مقوله هایی باید جست و جو کرد؟
غزل نوع متعالی شعر فارسی است که درتاریخ ادبیات ما درخشیده و هنوز هم می درخشد.
غزل، بار انواع نابه سامانی های اجتماعی، انواع اندیشه ها و عواطف را از دیر باز به دوش کشیده و کارآیی آن در مبارزه با ستم ، ستم سالاری ، مردم ستیزی و تعمیم فلسفه، اخلاق و عرفان هم چنین توجیه عشق و دوستی است که به همین دلایل، یعنی بار مفاهیمی که گفته شد، بسیار بیش از انواع دیگر ادبی چون قصیده ، رباعی ، قطعه و مسمط و غیرآن ها، کارآیی دارد. این، از غزل گذشتگان. اما امروز هم، غزل چنان چه محتوای روزگار خود را دربر گیرد، می تواند بسیار دل نشین و یکی از انواع ارجمند شعر معاصر محسوب شود.
اما چیزی که هست، بعضی از مدعیان ادبیات ، چنان نوع غزل را از شعر جدا می کنند که گویی در مقوله ی شعر، جایی ندارد و گاه به دنبال بعضی اسامی چنان به عنوان غزل سرا تاکید می کنند که گویی میان پارچه های گران بها، بر بی ارجی کرباس، اشاره دارند.
*البته اگر به تاثیر شرایط اقتصادی و اجتماعی هردوره بر پدیده های زندگی معتقد باشیم، باید بپذیریم که محصول ادبی شرایط گذشته، خواه ناخواه با محصول شرایط جدید باید منطبق باشد. حال پرسش این است: زبان درآثار شما که زبانی است تغزلی و تصویر خاص خود را نیز می طلبیده، چه گونه و با چه پارامترهایی توانسته این روند را بپیماید تا با مسایل حاد اجتماعی و سیاسی جامعه ی معاصر تطبیق پیدا کند؟
در همان روزهای اوج استقبال از شعر نیمایی، بعضی از پیروان «نیما»، اظهار کردند که غزل دیگر به درد روزگار ما نمی خورد و مرده است. این شاگردان پر و پا قرص «نیما»، به من هم دوستانه اصرار می کردند که شعر نیمایی بسرایم! اگرچه آغاز شهرت من، با دوبیتی های خاص نیمایی بود که وزن عروضی کامل داشتند، اما باید بگویم که من جز در موارد استثنایی به اوزان شکسته ی او نزدیک نشدم. برعکس ، هم واره سعی می کردم تا به غزل توجه نشان بدهم. اما در قالب غزل ، نوترین تصویرها ی بی سابقه را به کار می گرفتم. مجموعه ی «مرمر» شاهد این مدعا است. دوستان ام حتا گاه، ابیات غزل هایم را پاره پاره می کردند یا پلکانی و زیر هم و بلند و کوتاه می نوشتند و می گفتند : ببین ، شعر، نو شده! و من می گفتم: اگر چنین است که خب از اول هم، نو بوده...
درآن سال ها واقعن مخالف جریان، شنا می کردم. درحالی که همه ی دوستان ام نوپردازان جوان و طراز اول بودند. سماجتی داشتم براین که ثابت کنم شعرنو، محتوای نو می خواهد. اندیشه، تعبیر و تصویر نو می خواهد. اما یک نکته هم وجود داشت، این که قالب غزل، چنان با نظام واژگانی هزارساله خو گرفته بود که تحمل بسیاری از واژه های امروزی را نداشت ومن به این واژه ها نیاز داشتم تا بتوانم نقش پرداز زمان خود باشم. برای رسیدن به این منظور دست به تغییر اوزان گذشته ی غزل زدم. با اوزان قدیم خداحافظی کردم و اوزان تازه را بر پایه ی تکه های کوتاه جمله قرار دادم و با تکرار ریتم همان جمله ها که به خاطرم می رسید، وزن های تازه یی ابداع کردم که امروز شمار آن، هفتاد می رسد. دراین اوزان تازه نیز از هرگونه واژه و درون مایه یی توانستم، بهره گرفتم.
* می توان گفت که شما با واکنشی شاعرانه، از نظر محتوا و فرم (ساخت) از غزل گذشته نیز به نوعی دور شده اید؟ تکیه ام روی این مطلب به سبب بعضی تصورات است که زبان تغزلی تان را ادامه ی غزل گذشته می داند.
بله. حتا در آغاز شنوندگان و خوانندگان شعرم با نوع وزن هایم آشنا نبودند. گاه با تردید می پرسیدند شعر نو سروده یی؟ و منظورشان البته، شعرنیمایی یا بی وزن بود. بعضی ها هم سرزنش ام می کردند که حیف از آن غزل ها نبود؟ چرا به شهرت و محبوبیت خود لگد می زنی؟ و من گوش ام بدهکار نبود. کم کم گوش ها به وزن هایم آشنا می شدند و توفیق می یافتم و این توفیق زودتر از انتظارم به دست آمد.
امروز شعر من در واقع «ضد غزل» است. هیچ شباهتی به غزل گذشتگان ندارد. به همان گونه که هیچ شباهتی به شیوه ی معاصران ام وبه ویژه هم نسلان ام ندارد. خاص خود من است.
*به نظرشما چنین زبانی، چه مقدار باید وام دار مسایل عینی و واقعی، مسایلی که بر مبنای تحولات اجتماعی و بنیادی است، باشد؟
اساسن ضد غزل من با درون مایه های اجتماعی، سیاسی، فلسفی ، عرفانی و داستانی، روان کاوانه، عاطفی، عشقی، تاریخ نگارانه، فولکلوریک، طنزآمیز، گفتاری، دراماتیک پهنه ی گسترده یی از رویدادهای معاصر را پیش چشم می گذارند که همیشه بشر با آن ها درگیر بوده و خواهد بود، البته با توجه به این که من این زبان تغزلی را برای همیشه و در همه ی غزل هایم نگاه نداشته ام. زبان من از مدت ها پیش، متناسب با قالب و وزن ها و درون مایه ی شعرم متغیر است. گاه ساده، گاه فاخر، گاه گفت و گو، گاه روایت، گاه پرخاش و گاهی نیز با فریاد، توام بوده و هست. شعرمن ، شعری است سرشار از وقایع زمان ام و زبان آن نیز به طبع، متناسب با درون مایه های بسیار گوناگون اش شکل گرفته است.

* اگر بخواهیم تا حدی از این کلیت مساله خارج شویم، باید از آثارتان نمونه بیاورم. شما با انتشار دفترهای رستاخیز، خطی زسرعت و از آتش و دشت ارژن در عوالمی متفاوت با مجموعه های چلچراغ و مرمر سیر کرده اید. عوالمی گسترده تر از احساسات و عواطف فردی و رنج های تنهایی که خود را علاوه بر چنین مفاهیمی، به صورت غم و شادی دیگران نیز جلوه گر شده است. با نگاهی جامعه شناسانه به روند چاپ مجموعه های تان، ناگزیر خواهیم شد که بپرسیم چه گونه احساس شما در خلال شعرهای تان با ضربان قلب مردم هماهنگ شده و به نگاهی از منظر یک عاطفه ی همگانی رسید؟
دراین جا لازم است بگویم که من با این عاطفه ی همگانی که می گویید، متولد شده ام. در چهارده سالگی شعری سرودم با مطلع:
ای توده گرسنه و نالان
چه می کنی
ای ملت فقیر و پریشان
چه می کنی
این شعر که خیلی هم خام و ابتدایی بود، در روزنامه ی «نوبهار» شادروان «ملک الشعرای بهار» چاپ شد. اما جوانی و عواطف شخصی نیز با من متولد شده است. من هرگز از این دو گونه عاطفه جدا نشده ام. اگرچه هر قدر سنین عمرم فزونی یافته، بیش تر «خود» را فراموش کرده و به «جمع » پرداخته ام. در کتاب «جای پا» نیمه ی اول کتاب مربوط به همان عاطفه ی بچه گانه است. از زن له شده ی اجتماع ، شاگرد مدرسه ی فقیر، دزد، جیب بر، دهقان آواره و... هرچه از این قبیل سراغ داشته ام یاد کرده ام. در«چلچراغ» و«مرمر» هم، نیمی از شعرهایم ، اجتماعی بوده است. در «رستاخیز» این عواطف جمعی را بیش تر در قالب غزل ها بیان کرده ام و از«خطی زسرعت و ازآتش» به بعد هم ، تقریبن همیشه در بند مسایل سیاسی، اجتماعی بوده ام. اما هنوز پیرانه سر با عواطف شخصی و درونی خداحافظی نکرده ام.
چه می شود کرد؟ شاید تا دم مرگ هم، عاشق باشم. نه آن عشقی که می توان تصورش کرد.

* گفتید از سن چهارده سالگی دغدغه های جمعی در شما نمود داشت. از طرفی در مقدمه ی کتاب دشت ارژن از این که فردیت خویش را گم کرده و در دل جمع مستحیل شدید سخن گفته اید. از آن جا که در نگاه جامعه شناسانه، اساسا «من فردی» هنرمند ازبین می رود، می توانم توضیح بیش تری در این باره از شما بخواهم؟
قبول می کنم که «از خطی زسرعت...» به بعد میان عواطف جمعی و فردی من نوعی آمیختگی لفظی پدیدار شده است، مثلن در شعر جای پا من از زبان یک زن رانده شده از اجتماع سخن گفته ام که هیچ نسبتی با من ندارد. فقط درد او را بیان کرده ام، اما در شعر «مردی که پا ندارد» این جدایی من و جوان بی پا از میان رفته است. من و او با هم ، درگیر حادثه هستیم و هیچ کدام از ما به تنهایی نمی توانیم گویای فاجعه باشیم. ما دو تن مکمل یک دیگریم. غالب شعرهای اجتماعی من از«خطی زسرعت...» به بعد ، چنین روندی دارند.
* اجازه بدهید بخشی از همین شعر «مردی که یک پا ندارد» را بخوانیم:
شلوار تا خورده دارد
مردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش نگاه اش
یعنی :«تماشا ندارد!»
با توجه به محتوای این شعر که در ادبیات فارسی سابقه دارد، منظورم واکنش های شاعرانه در قبال محرومیت است، می خواستم بپرسم چه گونه از نظر مضمون ، خود را از غزل گذشته دور می دانید؟
البته در شعر کلاسیک ایران از دیر باز تا زمان حاضر، توجه به صحنه های محرومیت های اجتماعی یا داستان های تعلیمی و مانند آن ها وجود دارد که بیش تر در قطعه و مثنوی هست نه غزل و اگر باشد به صورت واحدهای جداگانه در هربیت است. شعرمن هم، در محتوا از اوضاع اجتماعی و سیاسی زمان ام صحبت می کند، اما تفاوت این دو گونه کار همان تفاوتی است که میان حکایات قدیم با قصه های کوتاه و داستان های امروزی وجود دارد. غزل های من ، نقل و حکایت نیستند، صحنه پردازی دارند، دراماتیک اند ودر ادبیات کلاسیک ما به این شکل ابدن سابقه نداشته اند.
ادامه دارد
۱. این گفت و گو را پیش تر انجام داده ام و قبلن در«روزنامه ی ایران» چاپ شده است.